![]() |
![]() |
|
| مطالب موردعلاقه ی من |
|
چن روز با دوستم می رفتیم یه پارکی نزدیک خونمون ، کلا اکوسیستمشو بهم ریخته بودیم این پارکه یه پارک محله ای ِ که خیلی هم بزرگ نیست ، جدا از اون قسمتهاش که اصولا جز لاینفک پارک هاست و بشاط ( اِ وااااااااااااا نه به خدا معتاد نشدم اشتباه تایپی بود ما هم توی دوره ی امتحانات با اون همه درس ِ نخونده بلن می شدیم می رفتیم پارک که استراحت کنیم برای درس نخواندن ، خلاصه بذارید از به هم ریختن نظم اونجا بگم ، روز اول که رفتم دوستم منتظر بود از دورمی دیدم با بچه هایی که از اطرافش رد می شدن کل کل می کرد ، اومدم جلو دیدم بلــــــــــــــــــــه داره باهاشون سر مسائل کودکانه بحث می کنه ، خلاصه این دیگه شد کارش توی پارک تا جایی که یه روزی که داشتم می رفتم سمت پارک دیدم یکی از دختر بچه های پایه ی اونجا اومد از کنارم رد شد گفت : خاله ( یه بار رفتیم سوار تاباش شدیم ، اونجا 3 تا تاب داشت که ما دو تاش رو گرفتیم ، یه کم که گذشت به دوستم گفتم : " به نظرت اینجا یه کم مشکوک نیست که این موقع این همه خلوته ! بچه ها کجان ؟ " اون هم تعجب کرد !! بیخیال شدیم ولی کم کم دیدیم سر بچه از پشت شمشادا پیدا شد ، القصه فهمیدیم که اینا تا حالا ندیدن 2 تا خانم متشخص رو تابای پارک محلشون بشینن. یکیشون دیگه شیر شد اومد جفتمون ، یه جوری سیخ داشت ما رو نیگا می کرد که من واقعا کم آوردم ، اومدم پایین اون سوار شد ، بعد میگن به بعضیا رو ندید ، دیدیم دورمون پر بچه شد ، به طوری که چن دقیقه بعد داشتیم 2 تامون بچه ها رو می تاباندیم یا به عبارتی تاب می دادیم . گهی زین به پشت و گهی پشت به زین گشتیم . این پارکِ تاباش خیلی بد بودن ، بعد ِ چن روز یه تاب خوب یه جای دیگه ی پارک پیدا کردم رفتم سوارش شدم کلی سرعت گرفته بودم ، داشتم ذوق می کردم که یه بچه ای اومد دورو برم ، شاید به زور 2 سالش می شد ، هر چی به همراهاش گفتیم ببرنش عقب گوش نکردن تا یه دفه دوید پشت سر ِ ما . من فقط صدای اصابتش به تابو شنیدم توی همون اوج پریدم از تاب پایین L ، سکته کردم ، اولین کاری که خواستم بکنم این بود که خفش کنم + همراهای بی .... رش ، خلاصه تا ما اومدیم از پارک بیرون زنده بود :ی و این تقریبا آخرین باری بود که من رفتم به اون پارک ! ( نهههه من قاتل نیستم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/05/08ساعت 2:49 توسط آرام ابراهیمیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من اينجام ولي حساس به تموم اتفاقات خوب و بد جاهای دیگه.
من يه پديده ي نادرم كه در پنجم بهار 65 به وقوع پيوست. این تصویر زیبا کار خاتون عزیزمه.مرسی. |
| پیوندهای روزانه |
|
تا چهل می شماریم چیستی ؟ خواب و خیالی ؟ سفری ؟ خاطره ای ؟ امتحان دینی آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
مطالب مورد علاقه ی من شعر |