![]() |
![]() |
|
| مطالب موردعلاقه ی من |
|
خدای خوبم این بار دلم خیلی روشنه ، شاید این بار بیام پیشت ، یه جایی که فقط من وتو باشیم ، شاید بهت برسم ، شاید درکت کنم ، شاید به اون آرامش مطلقی که می خوام ، برسم اونم در کنار تو . شاید این بار بشه ، همیشه می گفتم شاید ! ولی این بار فرق داره !! ( البته به تو امید دارم که فرق داشته باشه ) واقعا دلم روشنه می خوام سعی کنم که تغییر کنم . من به بزرگی تو مطمئنم ، پشتم قرص قرصه . دلم می خواد فقط بگذره این مدت ... تموم بشه ...لعنتی خیلی بد و سخت داره می گذره ... خدایا فقط کمک فقط کمک ، خیلی سخته ! کمکم کن ، کمک کن راه درستی باشه ، هنوز می ترسم بلند شدن سخته هاااااا، هوامو داشته باش ... خواهش می کنم ... بذار بیام پیشت ، بذار بشم یکی از ... بعد با هم ، بودن من رو جشن می گیریم ، همین رو که من هستم و به بودن خودم راضی ام ... پ.ن.2.این فروردین خیلی فرق داره با فروردینای دیگه ، من حس می کنم با این امیدی که توی وجودم ایجاد شده توی این فروردین حس دو بار متولد شدن بهم دست داده ... پ.ن.1. این اولین و شاید تنها پست این وبلاگ باشه که با دفترم یکی می شه ... ولی اگه موفق بشم ، یکی دیگه از برگه های دفترم با یکی از پستای اینجا یکی می شه ، به امید اون روز ... اینا رو اینجا نوشتم که دعام کنید فقط همین !!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/01/25ساعت 3:31 توسط آرام ابراهیمیان |
|
|
یادمه حدود 21 22 سال پیش توی همین روزا همه خوشحال بودن ، هیشکی سر از پا نمی شناخت ، همه پر از انرژی تازه بودن ، وای چه شور و هیجانی ، هر چی بگم کم گفتم ، اعمال همه توسط یه حس درونی هدایت می شد ، زندگی همه از سر شوق و علاقه شده بود ، چه رفت و آمدی بود ، خدای من !! باور کردنی نبود ، اونقد آدم می اومد و حالا جالبه که دلشون نمی اومد برن ، ولی دیگه چاره ای نبود ، بی نواها مجبور بودن برن ، سخت بود ولی این هم به قول دوستی جز قواعد زندگی بود ، می دونم شما هم اگه بودید حسی مثل همه ی اون آدما داشتید ، بهتون کاملا حق می دم . چی ؟ خب آره اون موقع تازه بهار اومده بود و همه چی نو شده بود . همه ی آدما خوشحال بودن ولی این خوشحالی که من می دیدم خیلی با اون که سالای قبل بود فرق داشت ، بهار 65 کائنات واقعا متفاوت ترین بهار رو تجربه کرد ، اون سال آره فک کنم روز 5 فروردین بود ، یه نوزادی اومد به این دنیا که از لحظه ی ورودش خواست کارای بزرگی انجام بده و کاملا مطمئن بود که با خیلی از آدمای اطرافش فرق می کنه و خیلی حیفه که خودشو با بقیه وفق بده . آره خب اون روز بود که من به دنیا اومدم و همه خوشحال بودن ، خودم هم هنوز با اینکه این همه وقت می گذره و توی زندگیم این همه سختی رو تحمل کردم بازم خوشحالم که به این دنیا اومدم ، چون هنوز مطمئنم از ازل برای خیلی کارا مامور شدم که فقط و فقط خودم باید انجامشون بدم .خلاصه تولــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم مبارک
پ.ن.1. همه خوشحال بودن ولی فک کنم مامانم از همه خوشحال تر بود که از شر من راحت می شه پ.ن.2. امیدوارم خودتون بهم تبریک بگید و الا دست به خودسوزی می زنم اونم با جوب کبریت پ.ن.3. وایییییییییییییییییییییییییییی سال 87 شد من هنوز خیلی کار دارم چرا کارامو انجام نمی دم پس ! پ.ن.4. یه تجربه امروز کسب کردم ، می خوام به شما هم بگم : هیچوقت از کسی انتظار نداشته باشید تولدتون یادش مونده باشه ، فقط این وسط خودتون ضایع می شید پ.ن.۵.از همه ی اونایی که یادشون بود ممنونم ُ ان شالا می جبرانیم براشون پ.ن۶. چن وقته اینجا شده ماتم کده قول می دم سعی کنم دیگه اینجوری نباشه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/01/05ساعت 18:11 توسط آرام ابراهیمیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من اينجام ولي حساس به تموم اتفاقات خوب و بد جاهای دیگه.
من يه پديده ي نادرم كه در پنجم بهار 65 به وقوع پيوست. این تصویر زیبا کار خاتون عزیزمه.مرسی. |
| پیوندهای روزانه |
|
تا چهل می شماریم چیستی ؟ خواب و خیالی ؟ سفری ؟ خاطره ای ؟ امتحان دینی آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
مطالب مورد علاقه ی من شعر |