![]() |
![]() |
|
| مطالب موردعلاقه ی من |
|
سلام دوستای خوبم ، این مطلب مال یکی از بچه ها ی دانشگاهه ، امیدوارم آوردن این مطلب اینجا به حالش تاثیر داشته باشه ، لطفا براش دعا کنید . " چند روزه می خوام یه چیزی بنویسم در مورد این روزای جهنمی که بهم گذشت ، ولی نه تمرکزشو دارم و نه وقتشو و ای کاش وقت و تمرکز بود ، همیشه بود همیشه ....... اگه یه وقتایی باشن یه وقتایی نباشن اصلا خوب نیست اصلا ... خوب بگذریم ، از اینجا شروع می کنم که خیلی خیلی حالم بد بود . به طرز وحشتناکی قاطی کرده بودم . نه می تونستم فکر کنم ، نه می تونستم روی چیزی متمرکز بشم و نه تصمیمی بگیرم ، نه گریه کنم و نه حتی از ته دل بخندم . همش حواسم پرت بود و چه قدر سخت بود . ولی داشتم به تنهایی تحملش می کردم ، تحمل می کردم و توی خودم ذوب می شدم ، لا اقل پیش خودم خرد می شدم . توی خودم می شکستم نمی ذاشتم کسی اونقدر بهم نزدیک بشه که اعماق وجودمو ببینه . نمی خواستم تا اینکه فکری به حال خودم نکردم ، تا مشکلاتمو حل نکردم هیچ کس بهم نزدیک بشه . یه مدت طولانی گذشت . گذشت ..... گذشت .....تا اینکه یه دوست خوب پیدا کردم و نمی دونم چرا ، نمی دونم چی شد ، که باهاش خیلی صمیمی شدم ، یه رابطه ی پاک و صادقانه ...... اونقدر پاک که منو با اون همه حس مسئولیت نسبت به خودم کشوند و برد تا جایی که هیچوقت توی زندگیم به خودم اجازه نمی دادم برم . شاید از نظر خیلیا جای خاصی نبود ، ولی از بعدش می ترسیدم و نمی خواستم کسی بیاد توی حریم شخصیم و اون همه تناقض رو ببینه . اون همه شک و تردید رو ، اون همه .... . خلاصه ، اون رابطه ی پاک کم کم داشت طولانی می شد و من نگران و نگران تر می شدم از اینکه نکنه یکیمون کم بیاره و اون درون داغون من ( که اون اواخر خیلی هم نخ نما شده بود ) مثل یه راز فاش بشه . ولی آخر دل پاک اون دوست عزیز کوتاه اومد و چیزی که نباید می شد ، شد . اون به من علاقه پیدا کرده بود ولی من نه !!! من همون دوستیه ساده رو می خواستم و چه آسانتر بود که این اتفاقات برعکس می افتاد و چه سخت تر شد که اینطور اتفاق افتاد . و من یک بار تصمیم گرفتم مثل آدم های عـــــــــــــــــــــــــــــادی زندگی کنم ، فقط همین یک بار!!!حس پاکشو پذیرفتم . ولی روزگار به من درسی داد که هیچوقت فراموشش نمی کنم حتی اگر بخوام هم نمی تونم فراموشش کنم . اینکه من آدم عادی ای نیستم و محکومم تا آخر عمر انتخاب هایی سخت تر از انتخاب های عامه ی مردم داشته باشم و توی شرایط سختی ، سخت تر از مردم عادی قرار بگیرم . این رو خودم نخواستم این برای من رقم خوردست ، خواستم باهاش مقابله کنم اما نتونستم تحمل کنم . اصلا با عقل جور نبود که هر دومون افکارمون رو خم کرده بودیم تا شبیه اون یکی بشه و این خیلی سخت بود خیلی ، شاید اون موقع تحملش می کردیم ولی توی طول مدت واقعا فرساینده بود و نمی شد جبرانش کرد این افکار همش توی ذهنم چرخ می زدند و چرخ می زدند اون هم همراه اون افکار مغشوش و پراکنده ی قبلیم و اینکه نمی تونستم بیش از این ببینم کسی من رو با تمام وجود دوست داره و من هیچ حس خاصی بهش ندارم و با یکی دو تا حرف و شوخی ای که روزای آخر ازش دیدم دیگه تصمیمم رو گرفتم که تمومش کنم و با هم تمومش کردیم . تمومش کردیم . سخت بود خیلی هم سخت ولی بالاخره تموم شد . حالا کاری که از دستم بر می آد اینه که از خدا بخوام کمکش کنه منو ببخشه ، چون با این که اون هم گاهی برخوردهای اشتباه داشت ولی نهایتا من خودم رو توی این قضیه مقصر می دونم . خیلی اذیتش کردم خیلی بیش از اونی که حتی بتونم فک کنم این کارای من بوده ولی من داغون بودم حالا هم داغونم ولی فرق اون موقع و الان اینه که الان عذاب وجدان داره خفم می کنه شاید اصلا یادش رفته باشه این قضایا رو ، شاید داره خدا رو شکر می کنه که چنین آدم مغرور و سرکشی به تورش نیفتاده ..... نمیدونم . ولی باز از خدا می خوام به هممون کمک کنه و باز هم کمک کنه و باز هم کمک ..... " |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/10/13ساعت 7:50 توسط آرام ابراهیمیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من اينجام ولي حساس به تموم اتفاقات خوب و بد جاهای دیگه.
من يه پديده ي نادرم كه در پنجم بهار 65 به وقوع پيوست. این تصویر زیبا کار خاتون عزیزمه.مرسی. |
| پیوندهای روزانه |
|
تا چهل می شماریم چیستی ؟ خواب و خیالی ؟ سفری ؟ خاطره ای ؟ امتحان دینی آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
مطالب مورد علاقه ی من شعر |