![]() |
![]() |
|
| مطالب موردعلاقه ی من |
|
سلام : تولدت مبارک
۲۲ تیر روزی بود که تو پا به این دنیا نهادی و عجب روزی بود آن روز . خاص بودن و عزیز بودنت از روز اول همگان را مسحور کرد و این از تعداد بی شمار نظراتی که از طرف افراد مختلف در موردت داده می شد کاملا مشخص بود . و آن روز رویایی ولادتت ، در چهره ات نوری داشتی که آینده ای روشن را به وضوح نوید می داد . و در ۲۲ تیر تو به زمین سرد و آبی بلاگفا پا نهادی ای فرشته ی آبی . . . . تولدم مبارک
اینم اولین پستم یادش به خیر با من حرف بزن نيازمند اندکي پندواندرزم من يكي درميان ميليونهانفرديگرنيستم ميليونهانفردرمنند
Im not in a million,Im a million in one, Talk to me!Talk to me... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/04/24ساعت 1:31 توسط آرام ابراهیمیان |
|
|
سلام امروز با اعضای کانون آینده نگری ایران رفتیم خانه ی سالمندان به مناسبت روز مادر . بچه ها ی کانون شیرینی ، میوه ، شربت ، نوازنده ی کیبورد و حتی حنا و اسپند آورده بودند و کلا میشه گفت سنگ تموم گذاشته بودند . ما وقتی رسیدیم دیدیم یه عده خانوم و آقایی که فامیل سالمندا بودند + چن تا از اون مادرایی که سرحال تر بودند روی صندلی هایی که توی حیاط چیده شده بود نشسته بودند و نوازنده در حال نواختن بود و یه خواننده از اون آهنگهای شادی می خوند که معمولا سن بالا ها بیشتر دوست دارن . خلاصه جو خوب بود پذیرایی هم کردند ولی وای........... وقتی رفتیم توی ساختمون یه بوی خاصی می اومد . فضا گرفته تر از بیرون بود و افرادی که اونجا روی تخت ها خوابیده بودن شاید کمتر شبیه یک انسان با اون تصوری که همیشه داشتم بودند . لاغر ، یعنی دقیقا چار پاره استخوان رو به چشمم دیدم ، نحیف ، گیج و مات، محتاج ، ناامید ، وحشت زده بودند و شاید واژه ی بیمار یه شوخی مسخره بود در مورد اونها . اینها دسته ای بودند که اصلا نمی تونستند به راحتی توی تختشون حرکت کنند چه برسه به اینکه بیان توی حیاط و پیش ما باشن . خیلی حالم ناجور شد یعنی چهره ی همه ی بچه ها یه تغییر کلی کرد . ناامید شدن از پیر شدن ، ترسیدند و شاید بیشتر از محتاج شدن . و من از خدا خواستم روزی که قراره محتاج یکی از بنده هاش باشم برام روزی قرا بده که اصلا وجود نداشته باشم . |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/04/16ساعت 0:0 توسط آرام ابراهیمیان |
|
|
امروز امتحانام تموم شد . واقعا خسته کننده بود ولی من زنده موندم . طبق آخرین آماری که به دستم رسید امتحان امروز رو من اولین دختر توی دانشگاهمون هستم که ممکنه بیفته همین حالا یه انرژی مثبت خلاصه ( ایشالا که قبول بشم ) ولی امسال ( سال تحصیلی ) خیلی سال خسته کننده و پر سوالی بود ، خیلی تنش داشتم ، به خیلی کمبودها و کم کاری هام پی بردم خیلی سعی کردم به کارام نظم بدم . خیلی جاها رو اشتباه کردم تجربه هایی که شاید هیج جا و تحت هیچ شرایطی به دست نمی آوردم توی این یه ساله توی همین دانشگاهی که خیلیا از دستش ناراحتن به دست آوردم تقریبا تشکلی توی دانشگاه نمونده که بهش سر نزده باشم . چرا یکی هست ( یادم باشه وقتی می رم 20 تامو بار بزنم یه سراون طرفم برم ) خلاصه خیلی کارا کردم خیلی کارا رو هم فرصت برای انجامشون نداشتم و خلاصــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه فقط کاری که توی دانشگاه نکردم درس خوندن بود و به همین دلیل خودم شاخ در آوردم . نمی دونم چرا درس نخوندم که حالا با ترس و لرز منتظراعلام نمرات باشم یعنی انتخاب اولم بوده و کاملا به رشتم علاقه داشتم نمی دونم ولی ایشالا که متنبه شده باشم یعنی باید متنبه بشم چون دیگه واقعا حس چن وقت 5 صبح خوابیدن و 7 بیدار شدن رو ندارم و اینکه به زووووووووووور یه کتاب رو بگیری و چن روز بخونی بگذریم ( حالم بد شد این همه در مورد درس حرف زدم ) اصلا یه چیز دیگه می خواستم بگم . تا امتحانم تموم شد رفتم دم دردانشگاه که سوار ماشین بشم برم سر کلاس طراحی ولی یه چیزی دیدم حیرت انگیز که اگه شما هم بودید حیرت می کردید . دیدم یه عالمه آدم عین مورچه هی دنبال ماشینا می دوند دنبال همون ماشینایی که تا دیروز هی داد می زدن و التماس می کردن سوار بشیم و ما هم با کلی منت گذاشتن سوار می شدیم . پشیمون شدم رفتم از اون طرف خیابون ماشین بگیرم اونجا هم نبود . گذشت تا یه اتوبوس از اینا که در جنگ جهانی دوم خیلی به این مملکت خدمت کردن اومد ، گفتم دیر بجنبم اینم از دستم می ره . رفتم سوار شدم که اونم برای خودش ماجرایی داشت که دیگه اگه بگم سرمو می کنید راستی اینم اون چیزی که می خواستم بگم نبود اینه اون که می خواستم بگم : امروز رفتم کلاس طراحی پیش استاد امین بختیاری . خیلی خیلی خوب بود . خیلی بهتر از اونی که فکر می کردم . قرار شده دیدم رو متفاوت کنم راستی به بچه های دانشگاه هم تبریک می گم دانشگاهمون بعد از مدت ها بوفه دار شد فبلا توی بوفه فقط کلوچه بود وما هم کلوچه می خوردیم با آب و شکممون درد می گرفت حالا انواع خوراکی ها رو آورده مثل دسر آناناس ما گفتیم چیزی نداره دیگه اینا ما رو شرمنده کردن مرسی تا آخر این پست به حیاتتون ادامه دادین قول می دم دیگه اینقدر بلند ننویسم یه خبر جدیدم بدم که فقط از این وبلاگ انتشار یافته : قراره یه وبلاگ جدید بسازم به احتمال زیاد با موضوع میراث فرهنگی ، صنایع دستی و گردشگری ( البته برای اینجا کانون آینده نگری ایران ) ممنون می شم کمک و راهنمایی هاتون رو ازم دریغ نکنید . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/04/12ساعت 0:16 توسط آرام ابراهیمیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من اينجام ولي حساس به تموم اتفاقات خوب و بد جاهای دیگه.
من يه پديده ي نادرم كه در پنجم بهار 65 به وقوع پيوست. این تصویر زیبا کار خاتون عزیزمه.مرسی. |
| پیوندهای روزانه |
|
تا چهل می شماریم چیستی ؟ خواب و خیالی ؟ سفری ؟ خاطره ای ؟ امتحان دینی آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
مطالب مورد علاقه ی من شعر |