![]() |
![]() |
|
| مطالب موردعلاقه ی من |
|
داشتم توي خيابون راه ميرفتم چن تا گنجشك ديدم كه همينجوري داشتن روي زمين ميدويدن يه كم ميپريدند و گاهي پرواز ميكردن. از دور ديدمشون و حواسم بهشون بود. خيلي استثنايي بودن اونجا بين اون همه خونه . يه حس دو گانه بهم دست داد از يه طرف اينكه دوست داشتم بشينم و يه مدتي نگاهشون كنم و فقط از وجودشون لذت ببرم و از طرف ديگه اين حس عذابم ميداد كه شايد زمين جاي اونها بوده شايد اونها به دليل همين بي اختياري شونه كه اگه به جاي ما بودن هر چي تعدادشون بيشتر ميشد هيچ ضرري به مادر عزيزم زمين نميزدن دقيقا برعكس ما كه اينقد بلا سر زمين آورديم كه اكثرش هم از بعد انقلاب صنعتي بوده فقط من موندم كه وقتي ما اين كار رو در عرض اين چند سال كه به زور از مرز 200 ميگذره انجام داديم پس چه بلايي در سالهاي آينده سر زمين مياريم البته اگه بلايي مونده باشه؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1385/06/30ساعت 5:9 توسط آرام ابراهیمیان |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/06/17ساعت 11:15 توسط آرام ابراهیمیان |
|
|
واي كه چه قدرخوشحال ميشم وقتي توي خيابون صبح ساعت 7 راه ميرم و فقط چهار پنج تا خانم رو ميبينم كه كاملامشخصه با هدف اومدن بيرون. يا اينكه مياي مياي تا سر خيابون وقتي تاكسي ميگيري باز سه تا خانم (اوناهم با هدف)همراهت ميشن . شايد تعجب كنيد ولي اين واقعا خوشحال كنندست اگه به پيشينه ي زن برگرديم . كه اينقدر انرژي مثبت درطول تاريخ نابود شده .واقعا جهان عوض شده . ولي خب باز اين آدما هستن كه از شرايط بدترازبد استفاده ميكنن ومن دليلشو نميفهمم؟ اون روز تا حالا مردها كه بيشتر در اجتماع بودن لياقتشونو تا حدي كه بايد نشون ندادن و بيشتر از خدمت ضرر زدن و شايد جهان امروز با تموم مشكلاتش نتيجه ي همين تلاشهاي آقايونه(البته بعضي افراد ). ولي خب اين بايد براي خانمها الگو بشه و ديگه پاجاي پاي آقايون نگذارن و فقط با هدف و براي دراجتماع برن چون ما (مخصوصا در ايران ) واقعا نياز به كار و تلاش داريم تا شايد بتونيم تو اين دنياي توده اي توي اين دنيا يي كه همش شده تجارت و ماديات دووم بياريم. بيايد همگي با هم تلاش كنيم يه تلاش مستمر و صميمانه.خواهش ميكنم.ما بايد از خودمون شروع كنيم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/06/17ساعت 10:34 توسط آرام ابراهیمیان |
|
|
من اول ميخوام يه توضيح براي اين پست قبلي بدم.به بعضيها كه در اشتباه بودن گفتم ولي خب اينجا مينويسم كه همه ي دوستان بخونند (و قبول دارم كه شايد ضعف در كار من بوده يعني تقريبا مطمئن شدم باتوجه به كامنتا 1 شخصيت من نيستم بلكه يه انسان فلجه كه قادر به هيچ كاري نيست غير از تفكرحتي حرف نميتونه بزنه. 2اون نااميده و فكر ميكنم هر كدوم از ما به جاش بوديم شايد وضغ بدتري داشتيم اون حتي نميتونه خودشو بكشه و از اين نوع زندگي راحت بشه. 3اون هيچوقت نتونسته فكر كنه ( دلايل درمتن هست)ولي حالا مجبور ميشه فكر كنه يعني تنها كاري كه ميتونه انجام بده و داره به اين نتيجه ميرسه كه از همين موهبتي كه داره ميتونه استفاده كنه و مثلا ما به عنوان خواننده به اين نتيجه ميرسيم كه بايد از هر چيزي كه داريم استفاده كنيم و با قرار دادن يك هدف سر لوحه ي كارهامون در زمان حال زندگي كنيم و سعي كنيم مدام چشممون به اشيا و شرايطي كه نداريم نباشه تا خيلي خيلي راحتتر از اين زندگي كنيم. 4و من اين متنو در مدح تفكر و تنهايي(البته در بعضي موارد)نوشتم و نه براي تبليغ نااميدي و خودكشي (يكي از دوستان ميگفت آخرش يارو خودكشي ميكنه.) و سعي زيادي داشتم كه اميد و يه نتيجه ي خوب از ش گرفته شود . 5 من شرمندم 6 و اينكه مشكل از من و قلم من بود كه شما دوستان برداشتي غير از برداشت اصلي داشتيد سعي بر تصحيحش دارم.با كمك شما عزيزان در بيان مطالبم قويتر عمل ميكنم. لطفا حالا كه اين توضيحاتو خونديد يه بار ديگه داستان رو بخونيد و نظرتونو بگذاريد. 7 اگر من قرار باشه براي هر صفحه اي كه مينويسم اينقدر توضيح بدم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/06/17ساعت 10:31 توسط آرام ابراهیمیان |
|
|
من دارم منفجر ميشم از خوشحالي آخه دانشگاه قبول شدم اون هم انتخاب اول اون هم روانشناسي . واقعا خدا كمك كرد تا قبول شدم صبر ايوب و عمر نوح بهم داد تا بالاخره قبول شدم. خداي عزيزم ممنون.كمكم كن هيچوقت اميدم رو بهت از دست ندم. (حالاحتما ميگيد خب به ما چه ولي خب من دوست دارم وقتي خوشحالم چند نفر ديگه رو هم شريك كنم ) ولي خب خداييش من بعضيا رو كه ميبينم دانشجواند حالم بد ميشه و مطمئن ميشم كه من واقعا لياقت دانشگاهو دارم با توجه به هزاران هزار هدفي كه دارم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/06/17ساعت 10:26 توسط آرام ابراهیمیان |
|
|
خستم از اينكه نميدونم چي ام نميدونم به چه دردي ميخورم فقط فكر ميكنم فكراي عجيب فكراي غريب فكراي جديد و بيشترترسناك . دارم از زير پتو از بين درنيمه بازاتاق به بيرون نگاه ميكنم . هيچكس نيست هيچكس . فقط منم مني كه نميدونم به چه دردي ميخورم همينجوري اين گوشه افتادم عاري از هر گونه حركتي هر گونه حركت .فقط نور محوي داره از بيرون ميتابه اون هم مطمئنا نور ماهه و از من نيست .من هيچي ندارم . چرا من اينجوريم ؟ همه خوابند و من بيدار . بيدار و تنها . تنهاي تنها . درمونده .پوچ.و چرا من نميتونم دخل خودمو بيارم ؟چرا؟بذار ببينم من بايد همه چيزو پيش هم بذارم از اول تا حالا.اولش چي بود ؟ من بودم. نه اولش من نبودم ؟اولش مامانم بود .نه اونم اول نبود .مامانش بود ؟نه اونم اولش نبود .پس كي بود ؟ اه دوباره بن بست دوباره من شروع كردم و رسيدم اينجا.جايي كه ازش ميترسم خيلي .خيلي. ولي هميشه شانس ميارم و يا خوابم ميبره يا كسي ميادو اونقدر حرف ميزنه كه اعصابم ميريزه به هم و اصلا يادم ميره به چي فكر ميكردم و يا.... ولش كن ولي اين بار ديگه نه كسي هست ونه خواب. چه كار كنم ؟ چه كار كنم ؟ بايد فكر كنم .آره فكر كنم.شايد به يه نتيجه اي برسم.چاره ي ديگه اي هم ندارم. فكر... فكر.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/06/01ساعت 15:50 توسط آرام ابراهیمیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من اينجام ولي حساس به تموم اتفاقات خوب و بد جاهای دیگه.
من يه پديده ي نادرم كه در پنجم بهار 65 به وقوع پيوست. این تصویر زیبا کار خاتون عزیزمه.مرسی. |
| پیوندهای روزانه |
|
تا چهل می شماریم چیستی ؟ خواب و خیالی ؟ سفری ؟ خاطره ای ؟ امتحان دینی آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
مطالب مورد علاقه ی من شعر |